تبليغاتX
همین جا روی زمین

همین جا روی زمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 18:46  توسط علی  

سابقه ی آشنایی من با خانوم دکتر نون مربوط به سالهای بسیار دور است.زمانی که من کلاس چهارم دبستان بودم.در آن سالهای نه چندان زیبا من با دو تا برادر این خانم دکتر که یکیشان همکلاس من بود و یکی دیگرشان یک کلاس از ما پایین تر بود دوست شدم.این دوستی خیلی هم طولانی شده بود.بعد جوری شد که خانواده های ما هم با هم دوست شدند.و چه سفرها و چه سالهایی که با هم نگذاراندیم.تا هشت سال پیش هنوز دوست بودیم.اما از هشت سال گذشته احساس کردم دیگر نمیتوانم به این دوستی ادامه بدهم.طبعن خانواده ام هم که از طریق من با خانواده ی دوستانم دوست شده بودند نتوانستند این دوستی را به ضرب و زور چسب دوقلو حفظ کنند.دلایل زیادی برای اتمام این دوستی وجود داشت که از نظر من همه شان دلایل مهم و قانع کننده و کافی بودند برای پایان یک دوستی از دوران دبستان تا سالهای اول دانشگاه.چند هفته پیش به طور اتفاقی یکی از این دو برادر(برادر کوچکتر) یا همان دوستان سابق را دیدم و او مرتب میپرسید چرا دوستی مان را بدون هیچ حرفی تمام کردی؟من اول حوصله نداشتم کامل دلیل بیاورم چون این پرونده ی این دوستی از نظر من شامل مرور زمان شده و کاملآ بسته شده است.اما مجبور شدم دو ساعت با دوستم حرف بزنم و دلایلم را بگویم که مطمئنم همه ی دلایلم به نظرش تخمی و غیر منطقی آمد.چاره ای هم نیست.بعد از حرفهایم گفتم میدونستم قانع نمیشی و اصلآ دلیلی ندارد کسی بخواهد فرد دیگری را به خاطر دلایل خودش قانع کند.هفته ی گذشته باز هم همان دوست(برادر کوچکتر) که در تمام آن خانواده و فامیل از همه بهتربود تلفن زد.اما نتوانستم خودم را راضی کنم و جواب بدهم.ترس از مواجه شدن دوباره با خانواده این دوست باعث میشود موهای تنم سیخ شوند.البته نه اینکه این خانواده ادهای ترسناکی باشند اما دقیقآ 360درج با من و افکارم تفاوت داشتند.شاید دیر به این نتیجه رسیدم اما هشت سال پیش در 23 سالگی تازه داشتم خودم را میشناختم و میفهمیدم تحمل چه کسانی را دارم و تحمل چه کسانی را ندارم.اگر از تمام آن خانواده تنها میشد با همان برادر کوچکتر دوست بمانم حرفی نبود.اما نمیشد برادر کوچکتر معمولآ با برادر بزرگتر بود و برادر بزرگتر که در اصل دوستی من با او شروع شد بسیار روی اعصاب من را میرفت.و هر وقت خانه شان میرفتم حتمآ پدر و مادر این دوستان را باید به نحوی میدیدم.و اصلآ حوصله ی رفتار مهربانانه ی آن خانواده که من مطئن بودم و هستم دوست دارشتند هندوانه زیر بغل من بگذارند تا رفتار پسرانشان را نقد کنم و آنها را به راه راست هدایت کنم نداشتم.هرچند آن خانواده آنقدرها احمق نبودند و میدانستند من هم مخالفتی که با رفتار پسرانشان ندارم هیچ گاهی شریک بعضی کارهایشان هم میشوم.اما به هر حال مید انستند من به خاطر رو در بایسی هم شده مجبورم همیشه بگویم پدر مادرتان درست می گویند و فلان رفتارتان اشتباه است.به هر حال این هم حربه ی پدر و مادر این دوستان بود برای سر به راه کردن پسرانشان.اما یکی از دلایل اصلی که برای دوستم هم گفتم رفتار خانوم دکتر نون خواهر این دوستانم بود که متاسفانه او را هم زیاد میدیدم و او هم هندوانه زیر بغل من میگذاشت که تو خوبی و ماهی و این برادران من را نصیحت کن.واقعیت اینست که درست است بعضی رفتار این دوستانم(مخصوصآ برادر بزرگ روی اعصابم بود)اما بچه های بدی نبودند که مدام خانواده نگرانشان باشند و بخواهند کنترلشان کنند.هر چن خود این دو برادر بعد از دست خانواده فرار کردند و پنج سال پیش به ایتالیا رفتند اما مطمئن بودم اگر همان سالی یکبار که به ایران می آیند همدیگر راببینیم رابطه ی کذ ایی با خانواده و خانم دکتر نون قطع نخواهد شد.پس در این پنج سال هر بار هم ایران آمدند من یا جواب تلفنشان را ندادم و یا یکجوری با بهانه ای به دیدنشان نرفتم.دو هفته پیش هم بسیار اتفاقی برادر کوچکتر را دیدم و دو ساعتی حرف زدیم.من در بالکن خانه داشتم از هوای بهاری لذت میبردم که متوجه بوغ اتومبیلی شدم بعد نگاه کردم و دیدم دوستم یعنی همان برادر کوچکتر است.چون عید هم بود در رودربایسی قرار گرفتم و دعوتش کردم بیاید یک چای بخورد و او هم آمد.گفت برای تعطیلات عید آمده و سی ام فروردین به ایتالیا بر میگردد.خلاصه دو ساعتی حرف زدیم و من دلایلم را گفتم.یکی از این دلایل هم خانم دکتر نون خواهر این دو تا بود که خودش دوتا بچه ی پنج شش سال کوچکتر از ما داشت و عجیب روی پدر و مادر دوستانم نفوذ داشت.این خانم دکتر(پزشک بود و هست)دائمآ در حال خرده گرفتن به پدر و مادر و برادرانش بود و چون زیاد خانه ی پدر و مادرش میرفت من هم زیاد میدیدمش و همیشه باید اطرافیان را از نظرات روشنفکرانه ی خود آگاه میکرد.و بهتر است بگویم قانع میکرد حتا شده با داد و فحش.عین حقیقت را میگویم.بعد چون ادعا میکرد در میان دوستان برادرانش فقط با من راحت است من هم مجبور بودم عصبانیت این خانم را که اکثرآ هم عصبانی بود تحمل کنم.مثلآ جلوی من با برادرانش دعوا میکرد و می گفت علی(یعنی من) از خودمونه.یا حتا چندین بار با شوهرش جلوی من دعوا کرد و به هم فحشهای رکیک دادند.گاهی اوقات هم بعد از دعوا میامد در اتاقی که من و برادرانش  بودیم گریه میکرد و سیگار میکشید.و گریه کردنش هم بسیار اعصاب خورد کن بود.به صورت عصبی و هیستیریک گریه می کرد.من آنزمانها آرزو میکردم ایکاش رابطه ی ما با این خانواده ی دوستانم مانند بقیه دوستانشان بود و مجبور نبودم خانواده شان را ببینیم.اما چاره ای نداشتم.اگر به دوستانم میگفتم حتمآ بدشان می آمد.- البته گفتم خانواده یکی از دلایل قطع این دوستی بود -.گاهی اوقات هم این خانم دکتر نون جلسات اخلاقی برای ما میگذاشت در مورد مسائل بسیار مسخره ای که در زمان تین ایجری جزو خصوصیات اکثر بچه ها است.مثلآ من و دوستانم در آنزمان سالهای بعد از دبیرستان مثلآ  سال 1374 خیلی احساس شیک پوشی میکردیم.از شوهای خارجی یاد گرفته بودیم ابرو برداریم.و دلیلمان هم مثلآ این بود"مایکل  جکسون هم ابرو بر میدارد.یا شلوار جینهایمان را پاره میکردیم و میپوشیدیم و در ابرها سیر میکردیم از اینهمه شیک بودنمان.اما این خانوم دکتر اگر پدر و مادرش در این مورد به ما خرده نمی گرفتند خودش دست به کار میشد و یک جلسه ی اخلاقی برپا میکرد و برای ما از بدیهای رفتارمان می گفت.حتا گاهی پدر و مادر بیچاره ی من را هم به این جلسات تادیبی دعوت میکرد.یاد م می آید یکی از این جلسات در مورد ابرو برداشتن پسران بود.در آنزمان یکی از ملاکهایمان برای شیک پوشی ابرو برداشتن بود.هر چند این روزها یکی از ملاکهایم برای خوشتیپی پسرها ابرو برنداشتن است و هر پسری هر چقدر خوشتیپ باشد اما ابرو بردارد یه جورایی قیافه اش زشت میشود.حتا دخترانی که ابروهایشان را تیغ میزنند و نازک می کنند به نظر من زشت میشوند.این نظر من است.اما به همه چه پسر و چه دختر کاملآ حق میدهم اگر دوست داشته باشند ابروهایشان را نخ کنند.یک مسئله و سلیقه ی کاملآ شخصی است.اما در آن زمان یکی از جلساتی که خانم دکتر نون ترتیب داد در مورد ابرو برداشتن ما بود و در کمال راحتی جلوی دوستانم و پدر و مادرشان و من و پدر مادرم آب پاکی روی دستمان ریخت و گفت پسرانی که ابرو بر میدارند منظورشان اینست که در خیابان به مردان بچ.ه.. باز علامت میدهند بیا و من را ب...ن.البته او به صراحت و بدون نقطه چین گفت و بجای نقطه چین حرف کاف گذاشته بود.طبیعی است بعد از این دلیل قانع کننده اگر ما بازهم ابرو برمیداشتیم یعنی حرف خانم دکتر نون را تایید میکردیم و جزو همان دسته ی بدنام میشدیم.یا یکبار دیگر جلسه ی تادیبی به خاطر پوشیدن شلوار جین پاره بود که خانم دکتر نون اعلام کرد من در سفرهایم به فرنگ(زیاد خارج سفر میکرد)متوجه شده ام فقط در آمریکا و اروپا ه.م.ج.نس.ب.ا.زا.ن شلوار پاره میپوشند و شما دیگر نباید شلوار پاره بپوشید.بعد چهار سال بعدش در سال1379 وقتی پسرش اولین مهمانی به اصطلاح پارتی اش را گرفت من و دو دوستم که دایی هایش میشدند را دعوت کرد.یادم است اکثر دوستان فرزند خانوم دکتر پسرهای تین ایجری بودند با شلوارهای پاره و ابرو های برداشته شده.در همان مهمانی وقتی من و دوستم با خواهرشان یعنی همان خانم دکتر مزبور در حال حرف زدن بودیم برادر کوچکتر گفت:نون یادته چقدر سر شلوار پاره و ابرو برداشتن به ما گیر دادی و دعوا راه انداختی حالا دوستان پس خودت مثل آنزمان ما هستند.خانم دکتر که در جواب دادن اصلن کم نمی آورد گفت:آره عزیزم حق با شماست اما خب آنزمان تازه جنگ تمام شده بود و فرهنگ مردم بالا نرفته بود.من هنوز هم این حرف توی دلم مانده که چرا در جواب نگفتم :تا جایی که میدانم جنگ سال 1368 تمام شد و ما این مشکلات را با شما در سال 1374 داشتیم.و هنوز خودم را فحش میدهم که مثل یک بز نگاه کردم و حرفی نزدم.البته برادر کوچکتر همچین چیزی گفت اما خانم دکتر در جواب گفت آخه میدونی فرهنگ مردم الآن بالا رفته.خلاصه این دوستی ادامه داشت تا زمانی که خانوم دکتر کاملآ با من چپ افتاد.به خاطر یک موضوع بی اهمیت.اینکه در سال 1380 وقتی دختر خانم دکتر ازدواج کرد و من را با خانواده ام به جشن عروسی دخترش دعوت کرد ما نرفتیم.یادم نیست دلیلش چه بود اما به هر حال نرفتیم.و از آن روز خانم دکتر شیک پوش و روشنفکر با من چپ افتاد و به زور جواب سلامم را میداد.این یکی از کوچکترین دلایل قطع این دوستی بود چون اکثر اوقات در خانه ی دوستانم باید قیافه ی ترسناک و غضبناک خانوم دکتر نون را تحمل میکردم.به دلیل این گناه  نابخوشودنی که به عروسی دخترش نرفتم.البته خود این عروسی نیاز به یک کتاب کامل دارد.خانم دکتر با فرهنگ و روشنفکر در سال 1380 دختر هجده ساله اش را به قانع کرد تا با پسر عموی خود خانوم دکتر که پسر عموی دوستانم هم به تبع میشد ازدواج کند.البته این پسر عمو در آنزمان 38 سالش بود.یعنی بیست سال بزرگتر از دختر.اما خانم دکتر به خاطر آنکه خودش پسر عمویش را خیلی دوست داشت به خانواده عمو که مقیم نیویورک بودند فهماند حاضر است دختر نوجوانش را به عقد پسر آنها در بیاورد.این ازدواج دوام زیادی نداشت و در سال 1381 یعنی دقیقن بعد از یکسال دختر از شوهرش طلاق گرفت و به ایران برگشت.گویا تفاهمم نداشتند.اما کماکان خانوم دکتر به خاطر همان نرفتن به جشن عروسی با من یه کمی بد بود اما نه مثل سابق.یادم می آید در زمانی که قرار بود دختر هجده ساله با پسرعموی 38 ساله ی مادرش ازدواج کند دوستانم یعنی همان دوتا برادر خیلی سعی کردند خواهرشان و خانواده عمو را از این ازدواج منصرف کنند اما کار به جایی کشید که یکبار خانم دکتر دعوایی راه اندخته بود و به پدر و مادرش گفته بود  اگر جلوی زبان این دو تخم مول(یعنی برادرانش)را نگیرند و باعث شوند این ازدواج سر نگیرد هرچه دیدند از چشم خودشان دیدند.هر چند بعد از طلاق دخترش با پسر عمو و خانواده اش قطع رابطه کرد.اما دوخانواده دوستانم با عموبشان و پسر عمویشان قطع رابطه نکردند.حتا دو هفته ی پیش که من دوستم را دیدم گفت رابطه ی ما با خانواده ی عمویمان ادامه دارد و اینقدر که خانواده ی عمو و پسر عمو را دوست داریم و باهاشان صمیمی هستیم.خواهرم و بچه هایش را دوست نداریم.هر چند خانوم دکتر از برادران و پدر و مادرش توقع داشته آنها هم با خانواده ی عمو قطع رابطه کنند اما اینبار برادرانش و پدر و مادرش به این خواسته ی خانوم دکتر عمل نکرده اند و باعث رنجاندنش شده اند.همان دو هفته پیش که عصرش دوستم را بعد از سالها دیدم شبش کنجکاو شدم و در فیض بوغ اسم خانوم دکتر نون را سرچ کردم.عکس جدید خانوم دکتر را دیدم یا لبها و گونه های پروتزشده قیافه ای پیدا کرده بود که معلوم نبود میخندد یا گریه می کن.اما از لباسش استنباط کردم همان کاراته باز سابق است.چون زمانی به کلاس کاراته و کلاس رقص همزمان میرفت.در کس فیص بوکش یک پیراهن سفید مجلسی پوشیده بود و کمربندی مانند کمربند لباس کاراته روی پیراهنش بسته بود( احتمالن تلفیقی از هنر و کاراته و پزشکی).هر چند به خاطر برجسته سازی گونه و لب معلوم نبود گریه می کند یا میخندد اما میشد به سادگی فهمید هنوز همان خانم دکتر کاراته بازی است که در عین  روشنفکری و با فرهنگ بودن آماده ی حمله به فرد یا افرادی است که عقیده اش(عقیده ی خانوم دکتر)را نپذیرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 15:20  توسط علی  

امروز در سایتی به مقاله ی عجیبی برخوردم٬در این مقاله نوشته شده "مجید امیدی مدیر کل فرهنگی سازمان ملی جوانان درباره ی زندگی مجردی جوانان چنین میگوید:آمار روی آوردن جوانان به زندگی مجردی در ۶ کلانشهر تهران٬شیراز٬مشهد٬اصفهان٬تبریز و اهواز به ۳۰ درصد رسیده است و غم انگیزتر آنکه روز به روز دختران جوان تعداد بیشتری از این جامعه ی آماری را تشکیل میدهند.مجید امیدی روی آوردن جوانان و بچه های کشور به اتاقهای شخصی خود را مقدمه ای برای روی آوردن آنها به زندگی مجردی در سالهای بعدی زندگی خود دانسته و افزوده است:در حال حاضر زنگ خطر زندگی مجردی در کشور زده شده و متاسفانه در مورد این مشکل هم سکوت می شود."بعد نویسنده ی مقاله در ادامه پس از توهین به دختران و پسرانی که تمایل به زندگی مجردی دارند٬راهکار داده است که:"راه درمان این معضل ٬اجبار جوانان برای ازدواج زودهنگام و جمع آوری خانه های مجردی٬ایجاد دانشگاههای تک جنسیتی و ....است.امیدواریم تا دیر نشده مسئولین امر برای این مشکل چاره اندیشی کنند."

لینک به مقاله ی مذکور

بعد از خواندن این مقاله به فکر فرو رفتم.اجبار برای ازدواج؟صرفنظر از مسائل اقتصادی برای ازدواج و تشکیل خانواده٬اصلآ فرض کنیم آنقدر وضع مالی همه جوانان خوب است که می توانند به راحتی ازدواج کنند و نگرانی مالی و اقتصادی نداشته باشند.بعد اگر جوانی ازدواج نکرد باید او را مجبور به ازدواج کرد؟یا در صورتیکه با اجبار هم ازدواج نکرد و یا اصلآ تمایلی برای ازدواج و تشکیل خانواده نداشت تکلیف چیست؟به خاطر این گناه و جرم بزرگ باید او مجرم دانست و مجازات کرد؟بعد فکر کردم اگر مجرد بودن هم جرم شناخته شود٬احتمالآ برای این جرم جدید مجازاتهای جدیدی در نظر گرفته خواهد شد٬مثلا گرانیتسار(سنگسار مدرن)یا پرتاب از کوه هیمالیا یا اعدام با طناب فناوری شده با تکنولوژی نانو و یا خراب کردن دیوار چین روی سرش.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 15:39  توسط علی  

خب به سلامتی هفت روز هم از عید گذشت.من اگر در بسیاری موارد(مانند داشتن یک پارتنر طبق پایین ترین معیار سلیقه ام)بدشانس باشم اما در مورد عید دیدنی خوش شانسم.چون فقط در کل ایام عید خانه ی سه تا خاله ام باید بروم.البته چهار تا خاله دارم٬اما یکیشان در مشهد زندگی می کند٬پس می مامند همین سه تا خاله.البته عید را خیلی دوست دارم اما حوصله دید و بازدید را ندارم.دوست دارم در هوای کرخت کننده ی اول فروردین فیلم ببینم یا کتاب بخوانم و یا خیالبافی کنم.پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری ام هر دو سالهاست که مرده انددر اوایل دهه ی شصت.پدربزرگ مادری ام هم دوازده  سالی میشود مرده است.مادر بزرگ مادری ام از همان سالی که پدر بزرگم مرد دیگر حتا یک هفته هم نشده در خانه بماند.خودش می گوید میترسم.اما حالا بعد از دوازده سال خانه نماندن به ترسش عادت به در خانه نماندن هم اضافه شده است.از دوازده سال پیش تا حالا شاید در کل یکماه آنهم نه پشت سر هم و فقط زمانیکه مهمان یا مهمانهایی داشته که شب خانه اش می خوابیده اند خانه مانده باشد.پس عید ها هم مادربزرگم را در خانه ی یکی از خاله یا خانه خودمان میبینیم و نیازی نیست برای عید دیدنی خانه اش برویم.اما جالب است که از یک ماه قبل از عید توقع دارد دخترانش فکری برای خانه تکانی اش بکنند و چون دست تنهاست نمی تواند میوه شیرینی بخرد.خلاصه دخترها برای همین خانه ی فسقلی دو اتاقه تمیزکار میگیرند چون خودشان هزار و یک درد و گرفتاری دارند و نمی توانند همین دو اتاق فسقلی را تمیز کنند.بعد هم شیرینی و میوه و هر چیزی که بخواهد میخرند و در خانه اش میگذارند.من نمیدانم معنای این کار بیهوده چیست چون تا همین امروز که هفتم عید است یک ساعت هم در خانه نبوده است.اگر جن و روح واقعیت داشته باشند٬حتمن برای خود در همان خانه ی فکسنی جشن میگیرند.اما تا حالا که من متوجه شده ام جن و روح دروغ محض است و یا اگر وجود داشته باشند دائمآ روزه هستند و یا با هوا زنده هستندچون هر سال گز و شیرینی هایش مانند سنگ سفت میشوند و میوه ها پلاسیده و راهی سطل آشغال چون او خانه نیست که کسی به دیدنش برود.پس بزرگ فامیل من که روز اول یا دوم خانه اش میرویم خاله ی بزرگم است که پنجاه و شش٬هفت سال سن دارد.امسال روز دوم عید به خانه ی این خاله رفتیم.خاله ی بزرگم دو تا بچه دارد یک دختر و یک پسر.دخترش متولد سال شصت و یک  و پسرش متولد سال شصت و سه است.دخترش دقیقن یازده سال پیش در حالیکه هجده-نوزده سال سن داشت ازدواج کرد با پسری که متولد شصت و دو است و آنزمان هفده-هجده سال داشت.حالا این زوج جوان دو تا دختر دارند.یکی سوم دبستان و یکی اول دبستان.یعنی چقدر زود اقدام به ازدواج کرده اند و طبق نظریه منسوخ شده ی-خوش به حال بچه هاشان که پدر و مادر جوان دارند-این بچه ها پدر و مادر جوانی دارند.راستی دلیل ازدواجشان این بود که دوست و عاشق هم بودند و پسر به خانواده اش گفته بود اگر با دختر خاله ی من ازدواج نکند خودکشی میکند.یکبار هم خودکشی ناموفق و نمایشی کرده بود.خانواده ی پسر به خواستگاری دختر خاله ام آمدند و گفتند پسر ما نه خانه دارد نه ماشین و نه کار و درآمد.حتا سربازی هم نرفته است.خاله و شوهر خاله ی من هم که شیدایی و عشق دخترشان را میدیدند و به خاطر عقایدشان از دوست دختر-دوست پسر به شدت بدشان می آمد قبول کردند تا دخترشان با دوست پسر سابق ازدواج کند و حتا خرج عروس و داماد را بدهند تا زمانی که درسشان تمام شود.حتا قبول کردند که خانه هم به آنها بدهند.در این مدت یازده سال پیش تا حالا حاصل زندگی زناشویی دختر خاله ام و شوهرش دوتا بچه و یکبار طلاق و یکبار رجوع بوده است.غیر از دعوا و کتک کاریها و قهرهایی که داشته و دارند.الآن هم در یک طبقه از خانه شوهر خاله ام زندگی می کنند.روز دوم عید که به عید دیدنی خانه ی خاله ام رفته بودیم وقتی یکسری مهمانها رفتند٬خاله و شوهر خاله ام شروع به درد دل کردند و بعد دختر خاله ام شروع به گریه و زاری کرد که از صبح با شوهرش دعوایشان شده و شوهرش گفته بچه ها را میبرد و دیگر رنگشان را هم نمیگذارد ببیند.دختر خاله ام در حالیکه در تمام مدت گریه میکرد و پاهایش را به صورت ناخودآگاه و عصبی میلرزاند این حرفها را گفت و طبق معمول شوهر خاله ام می گفت بگذار بچه ها را ببرد خودش خسته میشود و برشان میگرداند مثل طلاق اول که هر دو بچه آورد گذاشت خانه ی خاله ام.اما خاله ام گریه میکرد و میگفت اینبار گفته بچه ها را میبرد.شوهر خاله ام گفت ببرد لای دست پدرشان.دست از پا دراز تر برشان میگرداند و راست هم می گفت چون نه خود پسر و نه خانواده اش حوصله ی بچه داری و این دردسرها را ندارند.خلاصه شب دوم عید با پا تکان دادن ها و گریه های هیستیریک دخترخاله و گریه های خاله و دادها و البته حرفهای منطقی شوهر خاله گذاشت.همان شب خاله و شوهر خاله از پدر و مادرم خواستند بروند طبقه ی بالا و داماد مزبور را راضی کنند از خر شیطان پیاده شود.دو ساعتی پدر و مادرم و دختر خاله ام بالا بودند تا قائله ختم شد و پدر و مادرم با دختر خاله ی خندان و خوشحالم پایین آمدند و گفتند موضوع ختم به خیر شد و آشتی برقرار شده است.دیروز از خاله سراغ دختر و داماد را گرفتم با خوشحالی گفت چهارم عید به سفر رفته اند و حالا هم کیش هستند.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 14:45  توسط علی  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 23:27  توسط علی  

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد    زهر در میدهم پندش و لیکن در نمی گیرد

خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو    که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 22:15  توسط علی  

من آدم خوش بین و در عین حال واقع بینی هستم.میدانم واقعگرایی با خوشبینی معمولآ همراستا نیستند.اما واقع بینی ام بر خوش بینی ام می چربد و هیچوقت حاضر نیستم به خاطر خوشبینی خودم را گول بزنم.اینروزها واقع بینی ام باعث شده٬کمی ناراحت شوم.واقعبینی ام باعث شده باور کنم و در کمال ناراحتی بپذیرم مردم ایران بر اساس شعور و فرهنگ به ۳ دسته تقسیم میشوند:دسته ی اکثریت٬دسته ی خنثی و دسته ی اقلیت.خنثی ها که دارند برای خودشان زندگی می کنند و شاید ندانند پایتخت انگلستان لندن است.البته این خنثی بودنشان ناشی از عدم تفکر و اصولآ عدم شناخت پدیده یا  واژه ای به نام مغز و تفکر است.اما اکثریت:همان هایی هستند که متاسفانه واقعیت را میبینند و پدیده ی مغز و تفکر را هم میشناسند اما حوصله فکر کردن و به کار انداختن مغز آکبندشان را ندارند و بیشترین کنجکاوی شان در مورد حریم خصوصی افراد و در کل روابط جنسی دیگر افراد است.این اکثریت بینده ی پر و پا قرص سریال های فاسی وان هستند و در جلوی اعضای خانواده با نفرت به این سریالها نگاه می کنند و از بد بودن خیانت که سوژه ی اصلی اکثر این سریالهاست می گویند٬اما خیلی دوست دارند این اتفاقات هیجان انگیز در زندگی زناشویی کسالت بار و اجباری شان بیفتد و در حقیقت غر زدنشان از نرسیدن دست گربه به گوشت است.همان اکثریتی که وقتی شادی صدر "آب در سوراخ مورچگان"را نوشت به تریج قبایشان برخورد ولی خریتشان آنقدر زیاد بود که خودشان مانند مورچگانی که آب در سوراخشان ریخته شده باشد٬بیرون آمدند و شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کردند.همان اکثریتی نجیبی که در خفا در اینترنت دنبال عکس گلشیفته بودند و در جمع به گلشیفته فحش می دادند.اقلیت هم که اهل تفکر و خواندن و دیدن و اندیشیدن هستند تعدادشان کم است.یادم می آید چند سال در همین وبلاگستان عده ای می گفتند فکر نکنید همه ی جامعه همین افرادی هستند که در دنیای مجازی هستند٬این اقلیت جامعه است.اما این روزها اکثریت در جامعه ی مجازی تعدادشان بیشتر از اقلیت گذشته است.یعنی همان اکثریتی که قبلآ در دنیای مجازی کم بودند و اقلیت حساب میشدند٬حالا اکثریت را هم در جامعه مجازی و هم جامعه ی واقعی دارند.برای خودشان وبلاگ و بسایت ساخته اند که البته خیلی هم خوب است انسان با پیشرفت تکنولوژی خودش هم پیشرفت کند.اما این اکثریت شاید از نظر تکنولوژی پیشرفت کرده باشند اما از نظر فرهنگ و تمدن و شعور هیچ پیشرفتی نکرده اند.کافیست در گوگل کلمه ی مادر شوهر یا خواهر شوهر یا جاری یا زن و شوهر را تایپ کنید.مسلمآ می فهمید که چقدر این وبلاگهای عمو مردکی و خاله زنکی زیاد شده است و اکثریت شده اند.من الآن به این مسئله کاملآ باور دارم.شما هم گوگل کنید به این واقعیت پی میبرید.همه هم از دم در مورد دعواهای زن و شوهری٬کتک کاری با زن یا شوهر٬قهر با مادر شوهر و خواهر شوهر و جاری مینویسند.معمولآ زوج های جوان( اکثرآ هم زنها) وبلاگهایی ساخته اند و دائم در حال نفرین به فک و فامیل شوهر هستند و یا نفرین به خود شوهر و یا از سوختن و ساختن به دلایل پوچی که فقط میتوانند خودشان را با این دلایل گول بزنند٬مینویسند.در موقع دعوا از شوهر با عناوینی مانند نامرد٬بی وفا٬بچه ننه استفاده میکنند و در زمان آشتی بچه ننه ی مزبور تبدیل به شوشو٬عشقولییا عچقولی٬گوگولی٬همسلی(همسری)٬آقایی و کلمه های دیگری با همین میزان تهوع آور میشوند.شاید کسی به من بگوید "تو اگر از اینها بدت می آید پس چرا میخوانیشان و آمارشان را داری؟"بله من میخوانم چون من هم از خندیدن لذت میبرم و نیاز دارم بخندم.گاهی هم به خاطر اینکه از جامعه شناسی لذت میبرم و دوست دارم اکثریت جامعه از نظر فرهنگ و شعور بشناسم.گاهی هم برای اینکه مصداق ادب از که آموختی از بی ادبان شوم و بفهمم چه چیزهایی تهوع آور است و سعی کنم طرفشان نروم.و راستش دلیل اصلی اینکه از خودم بیشتر خوشم بیاید که جزو این اکثریت نیستم.مهم نیست کسی فکر کردن نگاهم از بالاست یا پایین.مهم اینست که خودم را دوست دارم و سعی میکنم تا حد امکان از این اکثریت متعفن دوری کنم و با کمال افتخار بگویم من از شما اکثریت نیستم.یه چیز جالب در ۳ تا از این وبلاگها نویسنده شان نوشته بود ند هنگام قهر با شوهرشان در خانه روسری سرشان می کنند و شبها پیش شوشوی عچقولی شان که به خاطر یک دعوای مضحک تغییر لقب داده و به بچه ننه ی نامرد تبدیل شده نمی خوابند.وجدانآ این با روسری در خانه راه رفتن خنده دار نیست؟شاید من خلم که خنده ام میگیرد.تعداد نسبتا زیادی هم هستند که نویسندگانشان دخترانی در رده ی سنی ی ۱۷ تا ۲۲ است و از تنها آرزویشان که ازدواج است مینویسند.همین امروز وبلاگ دختر نوزده ساله ای را میخواندم که نوشته بود"به تمام دوستانم حسادت میکنم زیرا همه شان ازدواج کرده اند و گوگولی(منظور دوست پسرش است)هنوز نتوانسته پدر و مادرش را راضی کند تا در بیست و یک سالگی به خواستگاری من بیایند."یا یکی دیگر از این وبلاگ نویسها که مدام در حال بحث و دعوا با شوهر و فامیل شوهر است٬اخیرآ به دروغ به شوهرش گفته دیگر نباید با خانواده ی تو رفت و آمد داشته باشیم چون دکتر به این خانوم گفته:اگر باز هم حرص بخوری به بیماری ی ام اس مبتلا میشوی.دختر هم به شوهرش گفته چون من همیشه با خانواده ی تو بحث و دعوا دارم و من را اذیت میکنند و باعث میشوند حرص بخورم و ام اس بگیرم باید باهاشان قطع رابطه کنیم و گویا شوهرش هم پذیرفته و دیگر سراغ پدر و مادرش به تنهایی نمیرود.چی میشه گفت جز اینکه:خریت نه تنها علف خوردن است."مطمئنم اگر مانند قبل از انقلاب ساخت فیلمفارسی آزاد بود٬کارگردانهای فیلفارسی با مراجعه به هر کدام از این وبلاگها میتوانستند حداقل ده فیلمنامه فیلفارسی بنویسند.واقعیت تلخی است ولی واقعیت است و باید آنرا پذیرفت.البته من از وقتی به این واقعیت تلخ در مورد این اکثریت پی برده ام٬زیاد هم احساس بدی ندارم و حس می کنم به کشف و شهود مهمی رسیده ام.باز هم میگویم مهم نیست کسی فکر کند نگاه من از بالاست یا من آدم خودخواهی هستم.چون نگاهم از بالا نیست و واقع گراست.یه دسته بندی هم در مورد دوری کردن از برخی افراد است٬هموفوبها که در درجه ی اول هستند و همواره در ..ن من جای دارند من به این نازنینان قول میدهم هرگز هرگز هرگز به این عزیزان خیانت نخواهم کرد و جایشان در عمق ..ن من محفوظ خواهد ماند.بداخلاقها و افراد عصبی که فکر می کنند همیشه باید جدی باشند و با خنده و شوخی میانه ای ندارند.یک عده هم آنهایی که نمیدانند پدیده هایی به نام مغز و اندیشه و تفکر وجود دارد.اما دسته ی آخر که تحملشان برایم سخت تر از سخت است٬افراد کثیف است.کثیف جسمی منظورم است٬بوگندوها.آنهایی که به زور حمام میروند و هفته ای یک یا دوبار حمام رفتن برایشان نهایت تمیزی است و هر روز در تاکسی و اتوبوس و بسیاری مکانهای عمومی دیگر با رایحه ی متعفشان باعث آزار بقیه میشوند و هنوز پدیده هایی مانند دئودورانت و مام زیر بغل را نمی شناسند.یک مام و یک دئورانت را میتوان با مبلغ کمی برای دو ماه استفاده خرید و خوشبو ماند٬نیازی هم به عطر و اودکلنهای گوچی و دولچه گابانا که گران هم هستند٬نیست.

آیندگان در کتب پندآمیز و عبرت انگیزشان خواهند خواند:قومی میزیسته اند ایرانی نام که بزرگترین افتخارشان آن بوده که خود را پرشین و قومشان را پرشیا بنامند و بر پیشینه ی آریایی ی خود ببالند٬از این رو به سبب حماقت ایشان و عدم باورشان بر پدیده ای به نام اندیشه و تفکر٬عذابی بس الیم بر آنان نازل گشت و عن باران شدند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 22:3  توسط علی  

در اواخر فیلم آلبرت نابز٬یکی از شخصیتهای فیلم که یک پزشک بود٬وقتی پس از معاینه ی جسد آلبرت نوبز متوجه میشود٬که آلبرت مرد نبوده و زن بوده است و تمام عمرش را در حال نقش بازی کردن بوده است٬میگوید"باورم نمیشه که چطور برخی افراد اینقدر فلاکت بار زندگی میکنند."البته این جمله نقل به مضمون است ولی در نگاه کلی بیان کننده آنست که چرا برخی افراد اینطور زندگی خود را با ماسک زدن و نقش بازی کردن٬فلاکت بار می کنند.این موضوع ماسک و نقاب همیشه یکی از دغدغه های فکری من بوده و هست.راستش من نمتوانم قبول کنم چطور برخی افراد به طور مازوخیست خود را دیگری نشان میدهند و یک عمر نقش بازی میکنند.ممکن است به خاطر برخی محدودیت ها و محرومیت های فرهنگی و اجتماعی افراد مجبور باشند٬خود واقعی شان را آشکار نسازند.اما اینکه حتمآ ماسکی بزنند که ۳۶۰درجه با خود واقعی شان تفاوت داشته باشد را نمیفهمم و درک نمی کنم.اصلآ یکی از فضیلت های سکوت همین است٬وقتی با دیگران در مورد موضوعی هم عقیده نیستی و میترسی نظر واقعیت را بیان کنی بهتر است سکوت کنی.گاهی برخی افراد ماسک میزنند تا مورد پذیرش گروه یا جمعی قرار بگیرند و یا توسط آنها دوست داشته شوند.به نظر من اگر دوست داشتن دیگران به خاطر آن باشد که ماسک مورد قبول آن گروه را میزنی و خودت را نادیده میگیری و فیلم بازی میکنی به اندازه پشگل هم ارزش ندارد.واقعیت آنست که ماسک با دروغ و نقش بازی کردن رابطه ی مستقیم دارد.باید بتوانی آن نقشی را که از ماسکش استفاده میکنی به خوبی بازی کنی.حالا فکر کن ارزش دارد برای خوشایند دیگران٬خودت را له و مچاله کنی؟آنهم در صورتیکه خود واقعی ات باعث ضرر و آزار رساندن به دیگران نمیشود.پس اگر دیگران توقع دارند حتمآ مانند آنها باشی و مانند انها فکر و عمل کنی تا تو را بپذیرند بدان آدمهای عیرمنطقی و خودخواهی هستند و همان بهتر که از این افراد دوری بجویی.حالا یک مثال ساده به ذهنم رسید:چند سال پیش من دوستی داشتم که عاشق کله پاچه بود اما برای آنکه برخی دوستانش که به نظرش بسیار با کلاس و آدم حسابی و به روز بودند٬کله پاچه دوست نداشتند٬در جلوی آنها همیشه از کله پاچه ابراز تنفر میکرد تا مبادا آن گروه باکلاس فکر کنند این دوست من بی کلاس است٬حداقل میتوانست ساکت بماند.حالا این مثال ساده را به مسائل بزرگتر و عمیق تر تعمیم بدهیم٬میبینیم این خودآزاری فقط  منجر به بازنده بودنت میشود.حالا اگر یک عمر نقش بازی کردن و ماسک زدن و در آخر هم بازنده شدن ارزش دارد٬ماسک بزن و خود واقعی ات را انسان صاحب اندیشه و مستقل حساب نکن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 21:47  توسط علی  

سال ۱۳۷۵ به طور جدی کتابخوان شده بودم.قبلترش در دوران راهنمایی و دبیرستان عاشق کتابهای آگاتا کریستی و یکسری کتابهای جنایی که با عنوان"نویسنده:بازپرس ویژه ی قتل عمد٬محققی"بودم.پاییز سال ۱۳۷۵ ٬یکی از دوستانم من را با کتابهای کیمیاگر و رودخانه ی پیدرا هر دو نوشته ی پائولو کوئیلو آشنا کرد.و از آن زمان کتاب خواندن یکی از لذت بخش ترین کارها شد.کتاب رود خانه ی پیدرا را حتی بیشتر از کیمیاگر دوست داشتم.و بعد از خواندن ورونیکا تصمیم میگیر بمیرد دیگر علاقه ای به خواندن کتابهای پائولو کوئیلو نداشتم.به نظرم کوئیلو با همین سه کتاب تمام حرفها و اندیشه هایش را بیان کرده است و کتابهای دیگرش به مراتب پایین تر از این سه کتاب و در حقیقت تکرار خودش بوده است.راستش الآن هر کتابی که از کوئیلو چاپ شود من حاضر به خریدن و خواندنش نیستم.نمی خواهم اثر رودخانه ی پیدرا که برایم اینهمه لذت بخش بود کمرنگ یا محو کنم.متاسفانه نویسندگانی هستند که بعد از  اثر اول یا دو-سه اثر اولشان به ورطه ی تکرار می افتند و گویا سرچشمه ی تفکر خلاقشان خشک میشود.مثلآ خانم زویا پیرزاد که بعد از کتاب من چراغها را خاموش می کنم کتاب خوب دیگری ننوشت و عادت میکنیم به نوعی تکرار چراغها بود منتهی بسیار ضعیف و خسته کننده و تکراری.البته این نظر شخصی ی من است و همانقدر که به نظر خودم اهمیت میدهم به سایر نظرات دیگران هم احترام میگذارم و از شنیدن نظرات مختلف لذت می برم.اما خانم سیمین دانشور هیچگاه به ورطه ی تکرار نیفتاد.و همیشه شخصیتی مستقل و با تفاوت بسیار با همسرش داشت.به نظر من خود جلال آل احمد تا هنگام مرگ هنوز نمیدانسته چه میخواهد و خود واقعی اش کیست.اما خانم دانشور از نظر فکری و از نظر جایگاه نویسندگی بسیار بالاتر از جلال آل احمد بوده و هست.شاید این عصبیت و سرگردانی جلال آل احمد بوده که باعث میشده جلال آل احمد قدرت اینکه حداقل تکلیفش را با خودش معلوم کند٬نداشته باشد.بگذریم٬من میخواستم از خانم دانشور بنویسم که مثل همیشه ذهنم از شاخه ای به شاخه ای دیگر پرید.سال ۱۳۷۶ در کتابفروشی کتابی دیدم با عنوان از پرنده های مهاجر بپرس که نام سیمین دانشور در روی جلد قهوه ای کرم رنگ کتاب درشت تر از عنوان کتاب چاپ شده بود.بعد از خواندن"از پرنده های مهاجر بپرس"بود که شروع کردم به خواندن دیگر آثار خانم دانشور.یادم می آید از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۸ به دلایلی بیشتر در تهران بودم.با یک کتابفروشی در خیابان امیرآباد آشنا شده بودم که برایم مانند بهشت بود.هر کتابی که دیگر چاپ نمیشد و یا مجوز انتشارش تمدید نشده بود و یا مجوز انتشارش لغو شده بود را داشت.هر کتابی که به این کتابفروشی سفارش میدادم حداکثر ظرف مدت یک هفته برایم می آورد.اینگونه بود که سووشون را خواندم و به قدری از خواندنش لذت بردم که همه ی کتابهای خانم دانشور تا آنزمان را پشت سر هم خریدم و خواندم."آتش خاموش٬شهری چون بهشت٬به کی سلام کنم٬غروب جلال و جزیره ی سرگردانی"همه را با شوق و لذت وافر خواندم.خانم دانشور در هیچکدام از این کتابها به ورطه ی تکرار نیفتاده بود.و حتی به نظر من نمیشد گفت کتاب سووشون بهتر است یا جزیره ی سرگردانی.من جزیره ی سرگردانی را حتی بیشتر از سووشون دوست داشتم و دوست دارم.فقط کتاب آتش خاموش به عنوان اولین اثر خانم سیمین دانشور کمی ضعیف بود.همانطور که خود سیمین دانشور در کتاب جدال نقش با نقاش که گفتگوهای هوشنگ گلشیری با سیمین دانشور است٬میگوید  اولین اثرم "آتش خاموش"را در زمانی نوشتم که بسیار جوان و رومانتیک بودم٬به همین خاطر این کتاب کمی ضعیف تر از دیگر آثارم بوده است.بعد ها منتظر چاپ کتاب ساربان سرگردان بودم که خانم دانشور در مصاحبه ها گفته بود نگارشش را به پایان رسانده و در انتظار مجوز و انتشار است.بیست و هشتم اسفندماه سال ۱۳۸۰ ٬این انتظار به پایان رسید.(به این خاطر تاریخ دقیقش را میدانم که هر کتابی میخرم روی آن تاریخ خریدنش را می نویسم.الآن میدانم تاریخ خرید کتاب ساربان سرگردان یعنی ۲۸ اسفندماه ۱۳۸۰ ٬سه شنبه بوده است.)ساربان سرگردان به نوعی دنباله یا قسمت دوم جزیره ی سرگردانی است٬و از همان صفحه اول کتاب به خاطر شناختی که از شخصیتهای جزیره ی سرگردانی داشتم و منتظر ادامه داستان زندگی شان بودم مجذوب کتاب شدم.شخصیتهای جزیره ی سرگردانی و ساربان سرگردان آنقدر زنده و واقعی هستند که گویا فیلم مستندی میدیدم٬و یا همهی آنها را در زندگی واقعی میشناختم.خانم دانشور نشان میداد که دغدغه های ذهنی و نگاه اجتماعی اش با تغییرات اجتماع تغییر می کند و همیشه به روز است.به نظر من هر کتاب خانم دانشور از کتاب قبلی بهتر بوده و هست.من از خواندن سووشون لذت بردم اما  از جزیره ی سرگردانی و بعد از ساربان سرگردان لذت بیشتری بردم.شاید به این خاطر که مسائل اجتماعی اش این دو کتاب به زمان حال من نزدیکتر است.و البته این موضوع نشان میدهد خانم دانشور بعد از سووشون همچنان گامهای رو به جلو داشته مانند برخی نویسنده ها که بعد از اولین یا بهترین اثرشان سرچشمه ی خلاقیت شان می خشکد نبوده است.به نظر من تکرار خود و اندیشه بدون به روز بودن باعث خشکیدن چشمه ی خلاقیت نویسندگان میشود.یا فیلمسازانی که بعد از اولین اثرشان که بهترین اثرشان هم بوده٬دیگر نمی توانند اثر خوب خلق کنند.سیمین دانشور در هر اثر حرف و اندیشه به روز و مطابق مسائل روز اجتماع داشته است.و هیچ وقت به ورطه ی تکرار و افول نیفتاد.در مصاحبه های چند سال پیش خوانده بودم که خانم دانشور مشغول نوشتن کوه سرگردان است که دنباله دو کتاب جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان است.حیف که کوه سرگردان تا به امروز چاپ نشده است.اصلآ نمیدانم خانم دانشور نگارش کوه سرگردان را به پایان رسانده است یا نه.امیدوارم نوشتن کوه سرگردان را هم به پایان رسانده باشد٬چرا که میتوان امیدوار بود که اثر خوب دیگری از این نویسنده ی بزرگ منتشر خواهد شد.یک شنبه هفتم بهمن ماه سال ۱۳۸۶ ٬آخرین اثری که از خانم دانشور به چاپ رسیده بود را خریدم.مجموعه داستانی با نام انتخاب در برگیرنده هجده داستان کوتاه بود که توسط نشر قطره منتشر شد.برخی از این داستانها پیش از این در کتاب از پرنده های مهاجر بپرس به چاپ رسیده بود.اما داستانهای کوتاه جدیدی که پیشتر جایی چاپ نشده بود٬نیز در این مجموعه به چاپ رسیده است٬و با خواندن این مجموعه میتوان دریافت بیماری و بالا رفتن سن هیچگاه ذهن این نویسنده ی بزرگ و توانا را خسته نکرده و پیر نکرده است.یادش گرامی باد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 14:20  توسط علی  

دیروز در وب گردی هایم وبلاگی دیدم که خاطرات یک دختر از زمان عقد تا طلاقش بود که آبان سال ۸۹ عقد کرده و اسفند ۸۹ طلاق گرفته بود.چیزی در حدود چهار ماه.البته بدون آنکه در این مدت زندگی مشترک داشته باشند و فقط در مدت دوران عقد  بوده اند.حس میکنم این مسئله معضل بزرگی در بسیاری از ازدواجهای این روزهاست که بدون شناخت کافی ازدواج صورت می گیرد و پس از مدت کمی منجر به طلاق میشود.زیرا طرفین شناخت کافی و درستی از یکدیگر ندارند.وقتی دختر و پسری صرفآ بعد از یک جلسه خواستگاری و نهایتآ یک ماه آشنایی ازدواج کنند طلاق بهد از چهار ماه اصلآ مسئله عجیبی نیست.اختلاف این زوج بر اساس نوشته های دختر در وبلاگش به خاطر مسائل جنسی بوده است.به این صورت که گویا قبل از عقد خانواده ها  توافق می کنند تا زمانی که پسر جشن عروسی نگرفته دختر و پسر و زندگی مشترک در زیر یک سقف را آغاز نکرده اند هیچگونه ارتباط جنسی نداشته باشند.با این شرط که به طور واضح از طرف خانواده ی دختر بوده عقد می کنند.اما از هفته ی سوم بعد از عقد پسر خواهان ارتباط جنسی با همسرش میشود.این مسئله را به دختر می گوید و دختر نمی پذیرد.البته دختر در وبلاگش از کلمه ی رابطه ی جنسی استفاده نکرده و مینویسد پسر از او میخواسته عروسی(منظور دختر ارتباط جنسی است) کنند تا بعد از یکسال پسر خانه ای فراهم کرده و بعد از جشن عروسی زندگی مشترک را شروع کنند.دختر اما نمی پذیرد.بعد گذشت یک ماه که پسر هر روز خواسته اش را بیشتر از قبل بیان می کند و دختر نمی پذیرد٬پسر عصبانی میشود و کار به بحث و مجادله می کشد تا جاییکه پسر میگوید پس طلاقت میدهم٬فکر کردی برای چی زن گرفتم؟دختر که بسیار ناراحت بوده است خواسته ی پسر را به مادر و پدر خود می گوید.پدر و مادر دختر تصمیم میگیرند با پدر و مادر پسر صحبت کنند و از توافق و شرط قبل از عقد بگویند.اما خانواده ی پسر میگویند که پسرشان ازدواج کرده و حق دارد از همسر شرعی اش چنین تقاضایی داشته باشد.پدر و مادر دختر با اکراه راضی میشوند و با دختر صحبت می کنند که خواسته ی پسر را بپذیرد.اما باز هم دختر قبول نمی کند.در اینجا مادر دختر میگوید چرا اینقدر مخالفت می کنی؟نکند عیب و علتی داری؟بعد هم دخترش را به نزد پزشک زنان می برد و گواهی مبنی بر باکره بودن از پزشک در دو نسخه میگیرد و یک نسخه را هم به خانواده ی پسر میدهد.گویا پسر هم چند بار به دختر گفته بوده نکند عیب و علتی داری و میترسی عروسی کنی.حالا دختر سند حقانیت خود را هم به پدر و مادرش و هم به پسر ثابت میکند.اما همچنان از رابطه جنسی یا به قول خودش عروسی و قبل از جشن و زندگی مشترک ممانعت میکند.طوری که حتا پدر و مادر خود دختر هم از این کارش عصبانی میشوند.در آخر همین مسئله باعث طلاق میشود و پسر دختر را طلاق میدهد و دختر مهریه اش را هم که به خاطر باکره بودن نیمی از مقدارش به او تعلق میگرفته بخشیده و حتا مبلغی هم به عنوان ضرر مادی به پسر میدهد تا پسر دختر را طلاق دهد.در بررسی و تامل در مورد این ازدواج و طلاق میتوان به نکات بسیاری دست یافت.مهم ترین نکته آنست که ازدواج زود هنگام و بدون شناخت طرفین از یکدیگر گویا بسیار عادی است.یک خواستگاری صورت می گیرد و عقد هم بلافاصله به دنبالش و بعد هم زندگی مشترک٬و این تازه آغاز مرحله ی شناخت طرفین از یکدیگر است که اگر توافق نداشته باشند در بهترین و متمدنانه ترین حالت به طلاق می انجامد و در بدترین شکل و با نظریه ی عقب افتاده و متحجرانه ی سوختن و ساختن و قبیح دانستن طلاق٬و اینکه دختر مطلقه باعث سرشکستگی میشود و یا پسر آبرویش نزد دوستان و فامیل به باد میرود و کلآ اینکه طلاق چیز بدی است و مایه ی آبرو ریزی و سرشکستگی (چه برای پسر و چه برای دختر)است و باید با لباس سفید رفت و با کفن سفید برگشت٬یا بچه ه ای در کار است و طلاق آینده اش را نابود میکند و باید سوخت و ساخت٬تحمل یک زندگی مشترک تلخ و اجباری و حرام شدن زندگی مرد و زن برای یک عمر از عواقب آن است.و این ترس از طلاق فقط مخصوص دختر و خانواده اش نیست٬بسیاری از خانواده ها پسر را از طلاق منع میکنند.من حتا خانواده ای میشناسم که به پسرشان گفته بودند خق نداری همسرت را طلاق بدهی زیرا آبروی ما در فامیل میرود.پس اشتباه است اگر فکر کنیم فقط دختر و خانواده اش هستند که به خاطر دید سنتی به زن مطلقه و طلاق از طلاق وحشت دارند.جدا از مسئله ی مهریه که خود یکی از عوامل ترس مردان از طلاق است٬بسیاری مردان و خانواده هایشان به خاطر نگاه اشتباهی که خودشان یا جامعه به مقوله ی طلاق دارند حاضر نیستند طلاق را بپذیرند.به نظر من در جامعه ی ما ترس دختر و خانواده اش از طلاق به همان اندازه است که پسر و خانواده اش.مسلمآ فلسفه ی نادرست سوختن و ساختن شامل حال دختر و پسر به یک اندازه است و یا به مقدار بسیار کم دختر و خانواده اش بیشتر به سوختن و ساختن اهمیت میدهند.به دلایلی مختلف٬که یکی عدم امنیت مالی و احساس دوباره سربار خانواده شدن باعث میشود این نگرانی ها طبعآ تحمل و سوختن و ساختن را در زنان کمی بیشتر کند.نکته ی دوم این است که متاسفانه واقعیت نشان میدهد بسیاری از ازدواج ها صرفآ به خاطر مسائل جنسی انجام میگیرد.همانطور که در این مورد پسر به دختر می گفته اگر قرار بود ارتباط نداشته باشیم که زن نمی گرفتم.در جامعه ما ازدواج تنها راه حل برای مسائل جنسی و عاطفی است٬بدیهی است که این ارتباط بعد مدتی عادی و یکنواخت میشود و باعث میشود چنین ازدواجهایی به طلاق بیانجامد.عدم شناخت افراد از خود و جنس مخالف و عدم نگاه درست به مقوله ی ازدواج که برخی از افراد صرفآ ازدواج را تنها برای ارضای جنسی بر میگزینند زیرا چاره ای جز این ندارند.و جامعه هم تنها راه حل ازدواج را ارائه کرده است.این نگاه جنسی به ازدواج یا به طلاق منجر میشود٬یا باعث همان چرخه ی معیوب سوختن و ساختن و یا ازدواجهایی بدون ارتباط عاطفی و تحمل اجباری زندگی مشترک میشود.نکته یا بهتر است بگویم معضل بعدی نگاه خانواده به دختر و پسرشان است.این نگاه از جامعه به والدین دیکته شده است و والدین به نوبه ی خود آن را به فرزندان انتقال میدهند.در برخی خانواده ها دختر و پسر مجبور به ازدواج میشوند.و چاره ای جز ازدواج ندارند.این فشار بر دختر بر اساس تفکر اشتباه اینکه دختر بایدازدواج کند وگرنه در خانه میماند بطوریکه بسیاری از دخترها تمام آینده ی خود را فقط در ازدواج می بینند.در خانواده پسر نیز این فشار با دیدگاههای اشتباهی مانند اینکه:اگر ازدواج نکنی همه فکر می کنند مرد نیستی و عیب و علتی داری انجام میگرد.همه ی این موارد و نکاتی دیگر که نیاز به وقت و بحث بیشتری دارند باعث بازتولید چرخه سوختن و ساختن و یا طلاقهای زودهنگام میشوند.البته عقل سلیم سوختن و ساختن را نمی پذیرد.زیرا میداند طلاق در بسیاری موارد نشانه ی بلوغ فکری است٬زیرا فرد چون نمیخواهد مابقی عمر خود را به خاطر یک اشتباه تباه کرده و زندگی خود و طرف مقابل را خراب کند راه حل طلاق را برمیگزیند.مسلمآ فردی که سوختن و ساختن را انتخاب میکند٬انسان سالمی نیست زیرا انسان سالم تمایلی به سوختن و ساختن که نشان دهنده ی مازوخیسم یا خودآزاری است٬ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 15:46  توسط علی